+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 4:40  توسط A30
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 4:7  توسط A30
|
سلام ، سلام ، سلامی دوباره
با این همه تاخیر
از آبان ماه 89 تا به امروز که بهمن ماه 89 است
و بلاخره آزادی از امتحانات میانترم و ترم مهر سال 1389
و بلاخره رهایی ، شادی ، عشق ، صفا
رسیدیم به خاطره ها و خنده ها و سوتی و به قول یکی از
عزیزان مستربین بازی ها
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 4:5  توسط A30
|

اینم دو تا دیگه از کارای خودم
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 0:43  توسط A30
|
بذارید خاطره امروز تاریخ۶/۸/۸۹ رو براتون بنویسم صبح به سلامتی بازم با آدم هایی که میان با سرویس ما وجای ما رو تنگ میکنن و خودشون هم در عذابن اومدیم دانشگاه.ساعت 8:30 رسیدیم،هر چند کلاسای بچه های دیگه ساعت 8 شروع میشد. دو ساعت اول کلاس نداشتیم تصمیم گرفتیم بریم چند تا پاساژ تو شهر سر بزنیم وخرید کنیم.خلاصه با منت و بدبختی بچه ها رو جمع کردیم یه 4-5نفری شدیم.اومدیم بیرون از دانشگاه که آژانس بگیریم دیدیم تعطیله، خلاصه یه ماشین گرفتیم و رفتیم پاساژ، حالا سوتی ها شروع میشه.مثل شاپرک از این مغازه به اون مغازه میپریدیم.میخواستم اتو مو بگیرم مارک نووا،به بچه های دیگه هم سپرده بودم که بپرسن مغازه ها داره یا نه؟ از طرفی میخواستم کرم مای هم بگیرم. ورودی پاساژ اومدیم تو دیدیم یه پیرمرد بیچاره ای اون وسط نشسته خوابش برده دو تا عکس ازش گرفتم میذارم براتون.خلاصه یه مغازه سمت راست وسایل آرایشی بهداشتی داشت و یه مغازه سمت چپ وسایل برقی رفتم که بپرسم اتو نووا دارن دوستم فرستادم مغازه وسایل بهداشتی اون بیچاره هم که قبلش با ما در مورد مارک اتو صحبت میکرد یهو رفته تو مغازه قاطی کرده گفته آقا کرم نووا دارید؟
چند لحظه گذشت دیدم داره با خنده میاد طرف ما واسمون تعریف کرد چه سوتی داده پوکیدیم از خنده داشتیم
میرفتیم و یکی یکی مغازه ها پرس و جو میکردیم
..رسیدم به یه مغاره توجه نکردم مغازه چیه همیجوری رفتم تو گفتم :اتو مو دارین؟ آقا با خنده گفت نداریم .به خودم که اومدم دیدم رفتم تو ظرف فروشی اتو میخواستم
وای که چقد منو مسخره کردن یه چند لحظه حرف نزدم با این سوتی که داده بودم.این هم از قضیه ی امروز...


+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 0:59  توسط A30
|
یکی از دوستان تصمیم گرفته بود تمام سوتی هایی که بچه ها میدن و تو گوشیش یادداشت میکرد.میگفت وقتی میخونمش حسابی میخندم.واقعا چیز جالبیه،دیگه ما هم عادت کرده بودیم، تا کسی سوتی میداد سریع بهش میگفتیم اونم یادداشت میکرد.دیشب با چندتا از بچه های جمعمون دور هم بودیم،یکیشون پیشنهاد داد یه دفتر واسه سوتی ها درست کنیم و هر کس هر سوتی که داد با خط خودش تو دفتر بنویسه. و حداقلش اینه که هر وقت دلمون میگیره میشینیم دور هم و سوتی ها رو مرور میکنیم و میخندیم.این خیلی خوبه.شما دوست عزیز،میتونید این کار و بکنید و واسه چند لحظه غم ها رو دور بریزید.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 23:57  توسط A30
|
-
میخوام از بدبختی هایی که تو سرویس واسه دانشگاه رفتن میکشیم براتون بگم:یه سرویس شیک، با کلاس و عالی داریم .خوب و خنک و مهمتر از همه راننده ست که آهنگای باحال میذاره اما یه خورده بیخودی قول الکی به این و اون میده و جای ما رو تنگ میکنه.
-
قبل از شروع دانشگاه یکی از دوستان بسیار لطف کردن و من نهایت تشکرو دارم از ایشون که واسه ما سرویس جور کردن اما از بخت بد ما هر دفعه که میخوایم بریم دانشگاه یه لشکر دختر و پسر غیر از کسای که تو لیستن میان و جای ما رو تنگ میکنن و ما (کسانی که جزء سرویس هستیم) مجبوریم رو چهار پایه کف مینی بوس بشینیم.
-
هفته ی اول و با خوشی سر کردیم.هفته ی دوم که رسید، نق نق های ما شروع شد.آخه یکی نیست بگه دختر خانم های خوب و آقا پسرهای خوب ما از روز اول تلاش کردیم واسه سرویس.این حق ماست که راحت بریم و بیایم نه حق شما که با پررویی سرتون میگیرین بالا و سوار میشین و اون وقت ما بیچاره هامجبوریم تا رسیدنمون یک ساعت رو سه پایه بشینیم و بعدش بمیریم از کمردرد.آخه این درسته؟؟؟نه واقعا درسته؟؟؟
-
آقایون و خانم های محترمی که جز سرویس نیستن اگه دارید این متن و می خونید، یه خورده ما رو درک کنید،ممنون میشیم ازتون...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 23:37  توسط A30
|
کلامی از شیخ بهائی:

آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا :
اگر بسيار كار كند، میگويند احمق است !
اگر كم كار كند، میگويند تنبل است!
اگر بخشش كند، ميگويند افراط ميكند!
اگر جمعگرا باشد، میگويند بخيل است!
اگر ساكت و خاموش باشد میگويند لال است!!!
اگر زبانآوری كند، میگويند ورّاج و پرگوست ..!
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند میگويند رياكاراست!!!
و اگر نكند میگويند كافراست و بیدين .....!!!
لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد
و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید ؛
مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 23:18  توسط A30
|
آن کیهان خدیو بزرگ را ستایش میکنم،
آن اهورایی که به ما انسان های خودکامه مجال زندگی داده است،
آن واجب الوجودی که ممکن الوجودان را آفرید،
آن مهتری که فروغ ایزدی را بر ما تاباند،
و آن تابنده ای که خورشید را بر ما فروزان کرد...
این و خودم گفتم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 11:4  توسط A30
|
از ته جاده کسی می آید.
که به دستان خودش یک گل مریم دارد.
از همان دور مرا می بوسد تا بجنبم که در آغوش بگیرم او را
زود برمی گردد.
می دود تا به ابدیت برسد.
من در اندیشه آنم اکنون
که چرا او گل مریم را برد
پیش از آنی که به من هدیه دهد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 0:41  توسط A30
|